مرتضى مطهرى
309
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
كه اينها به درست بودنش هم اعتراف ندارند - فقط به انسان مىآموزد كه چگونه بايد انديشيد ، درست انديشيد به معناى اينكه درست نتيجه گيرى كرد . تازه مثل اين مىشود ( اين مثال را من ذكر مىكنم ) كه يك علمى در دنيا باشد كه به ما فن معما و جدول حل كردن را بياموزد كه جدولهاى روزنامه را چگونه حل كنيم . ممكن است فن درستى هم باشد ، يعنى قواعد و قوانين طرح جدول كردن و نيز قانون پيداكردن نزديكترين راهها براى حل جدولها و معماها را به ما بياموزد ؛ اين علم نوعى انديشيدن را به ما آموخته است ، اما هيچ به عمل ارتباط ندارد ، يعنى فن عمل كردن را به ما نياموخته است . مى خواهند بگويند ولى اين منطق فن عمل كردن را هم - كه مقصود عمل اجتماعى است - به ما مىآموزد ؛ و نه تنها فن عمل را به ما مىآموزد ، خود به خود مشوّق و ترغيب كنندهء ما به عمل است . مثل علم اقتصاد . اگر علم اقتصاد و علم زندگى را به كسى بياموزند ، وقتى انسان درست بفهمد كه راه پول جمع كردن مثلًا اين است ، يعنى كليد به دست آوردن يك مقصد اقتصادى را به دست انسان بدهد ، اين علم ترغيب كنندهء انسان است ، چون چيزى است مربوط به زندگى انسان . اگر راه بالا رفتن از مدارج ترقيات اجتماعى را ، مثلًا پلههاى سياسى را طى كردن ، به يك نفر بياموزند كه اگر مىخواهى در مراحل اجتماعى در اين جامعه ترقى كنى ، پستت بالا برود و مثلًا وزير يا نخست وزير بشوى راهش اين است ، چگونه اين علم و دانش او را تشويق و ترغيب به اين كار مىكند ؟ اينها مىگويند ديالكتيك [ هم ] راه عمل را به انسان مىآموزد ؛ اولًا انسان را تشويق به عمل مىكند ، چون راه موفقيت را نشان مىدهد ، و ثانياً راهش را كه مبارزات اجتماعى است و از طريق تضاد است [ مشخص مىكند ] و [ اينكه ] اين تضادها چگونه است و مثلًا فلان وضع اجتماعى به دنبال خودش چه وضعى را به وجود مىآورد كه آن وضع ضد خودش هست و بعد آن وضع باز پشت سر خودش چه وضع ديگرى به وجود مىآورد . درست مثل اين است كه چنان كه به كسى كار كردن ماشين را مىآموزند ، ديالكتيك به ما كار كردن ماشين اجتماع را مىآموزد . ضمناً چون در اينجا نشان مىدهد كه اساس حركتها تضاد است و تضاد يعنى مبارزهء نيروها با يكديگر ، پس قهراً نقش مبارزه را روشن مىكند . از اين جهت است كه افراد تشويق به مبارزه مىشوند براى اينكه حركت اين ماشين را تسريع كنند . پس يكى از خصوصيات ديالكتيك اين است كه صرفاً منطق انديشه نيست ، منطق عمل هم هست ، راه عمل را مىآموزد و نه فقط راه عمل را مىآموزد ، راهى است كه انسان را تشويق به عمل مىكند ، و چون راه عمل را كه مىآموزد براى مبارزه و تضاد نقش اساسى قائل است ، قهراً مىشود دانش مبارزه ، يعنى شخص را تشويق مىكند به مبارزه و اينكه اين مبارزه چگونه بايد باشد ؛ منتها مؤلف مىگويد كه حتى همين جهت را هم ماركس از هگل گرفت ، يعنى ديالكتيك